به انجمن خوش آمديد

این سایت مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد
 
الرئيسيةالرئيسية  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ورود  

شاطر | 
 

 داستان كوتاه

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
Admin
Admin
avatar

تعداد پستها : 130
Registration date : 2007-08-02

پستعنوان: داستان كوتاه   الجمعة أغسطس 17, 2007 1:01 pm

اين تاپيك را براي قراردادن داستانهاي كوتاه و آموزنده ايجاد كردم انشااله كه مفيد باشه


اين مطلب آخرين بار توسط در الإثنين أغسطس 27, 2007 6:57 am ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://microsat.allgoo.us
Admin
Admin
avatar

تعداد پستها : 130
Registration date : 2007-08-02

پستعنوان: رد: داستان كوتاه   الجمعة أغسطس 17, 2007 1:05 pm

تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ! ! !

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود
‎.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://microsat.allgoo.us
Admin
Admin
avatar

تعداد پستها : 130
Registration date : 2007-08-02

پستعنوان: رد: داستان كوتاه   الجمعة أغسطس 17, 2007 1:07 pm

گــدای نابینـــا
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را کنار پایش قرارداده بود . روی تابلو نوشته شده بود : من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت ، نگاهی به او انداخت و مشاهده کرد که فقط چند سکه داخل کلاه او وجود دارد . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون آنکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلو او را برداشت و آنرا برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد .

عصر آنروز ، روزنامه نگار مجدد به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته ، بگوید که بر روی تابلو آن چه نوشته شده ؟

روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد : امروز بهار است ، ولی من نمی توانم آنرا ببینم .

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید . خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد . باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است . حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل ، فکر ، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است . .
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://microsat.allgoo.us
محتوى إعلاني




پستعنوان: رد: داستان كوتاه   

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
 
داستان كوتاه
مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
به انجمن خوش آمديد :: شعر وادبیات-
پرش به: