به انجمن خوش آمديد

این سایت مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد
 
الرئيسيةالرئيسية  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ورود  

شاطر | 
 

 حرفهاي عاشقانه

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
Admin
Admin


تعداد پستها : 130
Registration date : 2007-08-02

پستعنوان: حرفهاي عاشقانه   الثلاثاء أغسطس 07, 2007 2:10 pm

Smile معلم پرسيد عشق چند بخشه؟ زود دستم رو بالا گرفتم گفتم: يك بخش. اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه: عطش ديدن تو.....شوق با تو بودن.....و اندوه بي تو بودن



تو را در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد...
تبسم هاي شيرين تو را با بوسه خواهم چيد
و گر بختم كند ياري در آغوش تو اي افسوس... افسوس
زندگی سه چیز بیش نیست :
1. به اجبار به دنیا آمدن 2. باغم زیستن 3. با آرزو مردن



خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را
كه شانه هاي مردي مهربان
چگونه از هجوم گريه لرزيد و لرزيد
گفتم : گريه ات را نديده بودم ، عزيز!
گفت : مي بيني!
و ديدم كه تنها عشق است كه اين چنين
زخم كاري مي زند....
.
.
.
و زخم هاي من همه از عشق است
عشق
عشق...



من زندگی را دوست دارم ،
ولی از زندگی دوباره می ترسم ......
من می ترسم ،
پس هستم ...!
اينچنين ميگذرد روز و روزگار من ...
من روز را دوست دارم ،
ولی از روزگار می ترسم ...!!!


خيلي جالبه
خيلي جالبه: از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم. از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم.




هيچ كس نمي تواند به پشت كره ي چشمانت برود و زندگي را آن گونه كه تو ميبيني ببيند
بياموز در دنيا باشي اما از دنيا نباشي



تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
پیدا می شوی گاهی و پنهان می شوی گاهی
به ما که می رسی کج می کنی یک باره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغرا می شوی گاهی .



کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

غنچه ها باز نمی شوند . چه اعتراض عجیبی!
انگار دیده اند هر غنچه ای که باز شد ، از شاخه اش جدا کردند
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://microsat.allgoo.us
 
حرفهاي عاشقانه
مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
به انجمن خوش آمديد :: شعر وادبیات-
پرش به: